اما حداقل برای من، این بیخیال شدن به همینجا ختم نمیشد. خیلی وقتها شروع میکردم به یک احساس ناخودآگاه عصبانی بودن از اینکه چرا اونطوری که میخوام، نیستن و رفتار نمیکنن و چرا در این زمینه شرایطم اینطوریه و به دنبالش احساس غمگینی می کردم.انگار توی ذهنم، دلم میخواست اونا همونطوری که من میخوام، باشن. اما واقعیتش این هست که دیگران به وجود نیومدن تا بر اساس خواست من رفتار کنن و این مشکل من هست که انتظار و توقع خاصی رو توی ذهنم برای خودم درست کردم و با خودم اینور و اون ور میکشم. این مشکله منه و نه بقیه. و قسمت خوب این نوع نگاه کردن اینه که میتونم، این مشکل را نداشته باشم تنها اگر این واقعیت رو بپذیرم که نباید انتظار داشته باشم که دیگران بر اساس انتظارات من رفتار بکنن و نباید چنین انتظاری را با خودم اینور و اونور بکشم .اینطوری دیگه راحتتر و بدون احساس عصبانیت میتونم بیخیال بشم.
باید اعتراف کنم وقتی با خودم فکر کردم و به این جمع بندی شناختی رسیدم، احساس یوریکا، یوریکا داشتم. انگار یک مجهول از معادله احساس غمگینی و عصبانیت این روزهام، تبدیل به یک معلوم شده بود و همین خودش خیلی خوبه. دارم تلاش میکنم مجهولهای دیگه این معادله را به یک معلوم تبدیل کنم. اگر تونستم اونها را هم پیدا کنم در موردشون می نویسم.
ما را در سایت تجربه کاریکاتور شدن دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 111