از نظر این بچه ها اصلا بزرگ شدن و مثلا رسیدن به 14 سالگی، یک افتخار، یک چیز حیرت انگیز و بسیار خواستنی بود. انگار اصلا بالارفتن سن از نظرشان نوعی ابهت بود.
یادم هست وقتی اولین خواهرزاده ام کوچک بود وقتی از من یکبار پرسید، خاله چندسالته و من سنم را به او گفتم، کلی تعجب کرد و با هیجانی خاص گفت یعنی .. سالته خاله.
درحالی که بزرگ شدن و بالارفتن سن برای بچه ها یک آرزو هست، یه چیز خاص و با هیبت، اما دقیقا همین بالا رفتن سن، چیزی هست که هیچکس نمی تونه جلویش را بگیرد. خودش همینطور پیش می رود.از اون طرف طیف، یکی از حرفهایی که در مصاحبه ها با سالمندان و بعدا در پرسشنامه ها از آنها می شنیدم، همین مساله سن وسال و زمان بود. مثلا بعضی از آنها واقعا خودشان را اووه ساله و به اتمام رسیده تصور می کردند و برخی دیگر خود را جوانتر از سن و سالشان می دانستند و به من می گفتند که با وجود اینکه سن و سالشان به ظاهر از لحاظ شناسنامه ای بالا است، اما هنوز خود را جوان احساس می کنند و برای زندگیشان برنامه ریزی می کنند و به دنبال آرزوهای خود می روند و واقعا چنین کرده بودند. مثلا دنبال یادگرفتن رانندگی یا دنبال بازیگری،خوانندگی و .. رفته بودند.
وقتی این دو جریان را درکنار هم گذاشتم، چیزهایی ذهنم را قلقلک می داد:
اینکه چقدر درک آدمها از زمان در دوران مختلف زندگی متفاوت است. در کودکی، بالارفتن سن و سال یک چیز مثبت است و در پیری، همان سن و سال بالا گویی چیز منفی هست
اما به زعم من، یک چیز ظریفتر هم این میان وجود دارد و اینکه آنچه که به سن و سال معنای مثبت یا منفی می دهد، دستاوردهایی است که آدم انتظار دارد به انها دست پیدا کند. درست وقتی که برای یه بچه 5 ساله، بالا رفتن سن به معنای رفتن به مدرسه، با سواد شدن، کلاسهای مختلف رفتن و حتی مستقل شدن است و این ها را دستاوردهای ناشی از بالارفتن سن می داند؛ دستاوردهایی که وقتی آدمها بزرگ می شوند، یادشان می رود یک زمانی آرزویشان بوده است. برای یک فرد مسن هم وقتی دیگر احساس کند بقیه زندگیش و بالارفتن سنش، دستاوردی ندارد، این طور میشود که بالارفتن سن آزارش می دهد، انگار همه چیز تموم شده.
از دست ندادن شجاعت برای داشتن آرزو(حالا هرچیزی که باشه)، خیلی مهمه.
ما را در سایت تجربه کاریکاتور شدن دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 112