در این مدت، زندگی همراه با یک سری اتفاقهایی متفاوت جریان داشت . نقطه نهایی این اتفاقها، بله گفتنم به یک همراه زندگی هست. ماجرا از ماهها پیش که در کش و قوش یک رابطه آشنایی بودم شروع شد. در طی این سالهای زندگی، از بس کیسهای مختلف را پس از مدتی آشنایی، رد کرده بودم، خانواده ام فکر می کردند، این یکی هم مثل آنهاست. اما این یکی متفاوت بود و متفاوت تر شد. همیشه دوست داشتم، همسرم جسارت انتخاب کردن داشته باشد و از ازدواجهای از طریق معرفی به صورت سنتی خوشم نمی آمد. اما او که خودش برای آشنایی با من پا پیش گذاشت و در همان جلسه اول، حس خوبی به او داشتم، اما در ارتباط با هم محتاط بودیم و همین باعث میشد که فضای صمیمیت که باید بعد از چند جلسه در ارتباطمان شکل گرفته باشد، خودش را نشان ندهد، البته بعدها متوجه شدم من در صمیمیت خواهی از همان ابتدا، کمی زیاده خواه بودم و او خجالتی تر از آن چیزی بود که من فکر می کردم. کار به جایی رسید که تصمیم گرفتم با او کات کنم، اما او به ادامه ارتباطمان و دادن زمان بیشتر به خودمان، اصرار داشت. من هم قبول کردم. هرچه بیشتر میشناختمش، حس می کردم چقدر در خلق و خو شباهت داریم. بارها در ارتباطمان در این چندین ماه، از من در مورد زمان آشنایی خانواده ها و نامزدی پرسید و من هم او را به دو هفته بعد حواله می دادم. تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم در پاسخ به او برای آشنایی خانواده ها و بقیه مراحل، موافقت کنم. خانواده ها به این صورت آشنا شدند که اول خودش و پدر و مادرش آمدند و با خانواده ما آشنا شدند. جالب اینجاست که پدرهایمان قبلا آشنایی دوری با هم داشتند. بعد از آن هم قرار شد برای بله برون، همه برادرهای او و خواهر من و خانواده هایشان و بزرگترهای فامیل مثل پدر بزرگم باشند. در آن جلسه بله برون، برای اولین بار با برادرها و خانمهایشان که قبلا تعریف آنها را از خودش شنیده بودم، را دیدم. من هم به عنوان میزبان، بعد از کمی از گذر زمان جلسه که هنوز بزرگترها با هم گرم گفتگوهای خودشان بودند، به بهانه همبازی کردن خواهرزاده ام با یکی از بچه های آنها، سراغ خانمهای برادرشوهرها رفتم و با هم کمی گفتگو کردیم. بعدا به من گفت که از این مهمان نوازیت خوشم آمد
کمتر کسی چنین کاری می کند.
در همان زمانی که گرم گفتگو با جاریها بودم، یک دفعه متوجه شدم که موضوع به بحث مهریه رسیده است و خودش با مهریه اعلام شده از سوی خانواده ما که عرف خانواده مان بود با وجود مخالفت پدرش، موافقت کرد.
جلسه بله برون هم به خیر و خوشی تمام شد و قرار شد هرچه سریعتر به دنبال کارها برای عقد برویم. کلا انگار روی دور تند افتاده بودیم. از یک طرف خودم از این همه یکهویی پیش رفتن کارها که داشت من را به سوی عقد کردن می کشاند، می ترسیدم و هرچه قدر فکر می کردم، دلیلی برای ترسیدن ناشی از تردید از همسرم نبود،اتفاقا مطمئن بودم که او بهترین کسی است که میتوانم و میخواهم انتخاب کنم فقط ترسم به این دلیل بود که من آدم اسلو موشنی در زمینه ازدواج بودم و کل این جریانات، با سرعت بیشتر از ذهنیت من برای مساله ازدواج اتفاق می افتاد. برای همین بعد از بله برون، هروقت دوستی یاآشنایی میگفت نامزدت، همسرت و .. چطور است،این کلمه همسر و نامزد برایم یک جور خاصی جانیفتاده بود. اما فاصله بین بله برون و عقد، کم کم کمک کرد تا این موضوع را هضم کنم.
خلاصه اینکه بعد از انجام مقدمات عقد، بالاخره در عید غدیر، رسما یک بله گفتم و فصل جدیدی از زندگیم شروع شد که امیدوارم سراسر خیر و خوشی باشد.
تجربه کاریکاتور شدن...ما را در سایت تجربه کاریکاتور شدن دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 139