برسم، زندگیم به کجا رسیده. الان دیگه تو همون سنم و بخشهایی از زندگیم شبیه اون چیزی که در نوجوانی فکر می کردم نشده. دیروز داشتم توی همون NGO در فرمهای داوطلبیشون، سرچی برای نوع خاصی از رشته شغلی می گشتم، دیدم تقریبا 99 درصد کسانی که درخواست همکاری داوطلبانه داشتند، دهه هفتاد(آن هم نه از نوع اوایل دهه هفتاد، بلکه از میانه آن به بعد) بودند. احساس اووه سالگی و البته در عین حال احساس پختگی فراوان نیز به من دست داد. احساس کردم چقدر زود بزرگ شدم و چقدر زود همه چیز گذشت. کلا ترکیبی از احساسهای خوشایند و ناخوشایند داشتم. از آنجایی که تمام تلاشم در زندگیم اینه که ناخوشایندها را رها کنم(هرچقدر هم به من انگ خوش خیالی بزنند) بنابراین این واقعیت را با ایجاد تغییرات فکری درمورد آن چیزهایی که قبلا به آنها به دیده کمبود نگاه می کردم، می پذیرم. ترجیح میدهم با خوش بینی به زندگی نگاه کنم و از دنیا بروم. می دانم این تنها کاری هست که فقط خودم برای خودم می توانم انجام دهم.تجربه کاریکاتور شدن...
ما را در سایت تجربه کاریکاتور شدن دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 147